احتمالا تا چندوقت دیگه عکس بذارم بگم من و جنِّ خونمون همین الان یهویی :|

:: احتمالا تا چندوقت دیگه عکس بذارم بگم من و جنِّ خونمون همین الان یهویی :|

تقریبا 30 ساله توی این محله زندگی میکنیم و خداروشکر تاحالا مواردی مثل دزدی ، تجاوز و سایر خلاف های اخلاقی و اجتماعی مشاهده نشده ولی نمیدونم چرا سالهاست که از نظر بابام تمامیِ دزدها و از نظر مامانم تمامی متجاوزینِ به عنف پشت در و پنجره های خونه ی ما به کمین نشستن :|

پنجره ی اتاقم به حیاط عقبیِ خونه باز میشه که این حیاط عقبی به یه خونه و کوچه ی مشکوک راه داره. چندروز پیش با صداهای عجیبی از خواب بیدار شدم..رفتم توی حیاط و دیدم یک عدد جوشکار ایستاده پشت پنجره ی اتاقم و داره میله های آهنیِ زشتی رو جوش میده به پنجره.

صبح باشه ، منم به میلِ خودم بیدار نشده باشم ، با همچین صحنه ای هم مواجه بشم دیگه مشخصه که آمپر میچسبونم. وقتی اعتراض کردم مامان گفت "تابستونا تنها توی اتاق میخوابی پنجره رو باز میذاری و در رو میبندی یه وقت یکی میاد توی اتاقت" و بابا نظرش اینه "تابستونا پنجره بازه یه وقت دزد میاد". یعنی من با این دلِ گنجیشکیم باید با میله های قفسم سر کنم چون مامان بابام توهم دزد و متجاوز دارن :دی

+ویو ئه تابستونِ پنجره ام این بود..از ویو ئه الانش عکس ندارم ولی شما همین رو تصورکنید که مثل زندان شده باشه :|



+تقریبا یک ماه پیش مامانم وسیله ای رو گذاشت توی کمد و شب که رفت برداره دید در کمد قفله و کلیدش نیست. نه من و نه بابام اونروز اصن سراغ کمد نرفته بودیم و اگه هم میرفتیم دلیلی نداشت درش رو قفل کنیم و کلید رو هم برداریم.

یک هفته پیش فلشِ گنده ای رو زدم به کامپیوتر تا اطلاعاتش رو خالی کنم. کارم با فلش که تموم شد خارجش کردم و گذاشتم روی میز کنار چند تا سی دی و کاغذ و گوشیم. بعد که میخواستم فلش رو بردارم و بذارم سر جاش دیدم فلش روی میز نیس. مطمئنم فلش نیفتاده روی زمین چون با توجه به جثه ای که داشت اگه میفتاد متوجه میشدم. باورتون نمیشه تمام اتاق کامپیوتر رو گشتیم ولی فلش پیدا نشد.

دیشب مامانم میگه "چرا فلان قابلمه و آبکش توی کابینت نیست؟!". جالبه این ابکش و قابلمه انقدر بزرگ هستن که نصف کابینت رو میگیرن ولی گم شدن و هر سه نفر ما بی اطلاعیم.

هنوز هم کلید کمد مفقوده ، هم فلش و هم ابکش و قابلمه..

حالا جالبه ماجراست اینجاست که سه چهار روز پیش یادم اومد قبلا خواب دیده بودم دخترخاله ام که خیلی مومنه اومده خونمون و توی اتاق من میخواد نماز بخونه ؛ بعد من رو صدا میزنه و میگه خونه ی شما جن داره :|

حالا من این خواب یادم اومده و به گم شدن اجناسمون فکر میکنم خنده ام میگیره. فک کنم آتیش پاره ها (اجنه رو میگم) مهمونیِ بزرگی داشتن که قابلمه و ابکش ما رو دزدین :دی


+امشب برای درست کردن این مرغ و قارچ سوخاری حدود 3 ساعت وقت گذاشتم و به این نتیجه رسیدم همون پلو خورشت خیلی راحتتره و تازه پلو خورشته نه یه غذای حاضری :دی


منبع : سرو رواناحتمالا تا چندوقت دیگه عکس بذارم بگم من و جنِّ خونمون همین الان یهویی :|
برچسب ها : پنجره ,قابلمه ,خونه ,اتاق ,ابکش ,حیاط

بدین ترتیب خیلی خوشحالم عید تموم شده. اگرچه هنوزم مهمون داریم :|

:: بدین ترتیب خیلی خوشحالم عید تموم شده. اگرچه هنوزم مهمون داریم :|
راستش برای من که ذاتا موجودی نه چندان "بچه دوست" هستم و همیشه با خیلی بزرگتر از خودم همزیست بودم و چندسالِ اخیر هم در خانه ای ساکت و معمولا در تنهایی زندگی میکردم ؛ تجربه ای بسیار سنگین بود که چند هفته با دو تا وروجک سروکار داشته باشم..

به اندازه ای که در طول یک سال بخوام اتاقم رو تمیز کنم این چندهفته تمیز کردم..به این صورت که صبح همه چیز رو مرتب کرده و با نظم و ترتیب سر جای خودشون مینشوندم! ولی در کمتر از یک ساعت اتاق به مرحله ای میرسید که برای تردد مجبور بودی با پا وسایلِ ریخته شده روی زمین رو جابجا کنی..
یه روز که در آشپزخونه مشغول ظرف شستن بودم ، باران (برادرزادم) بدو بدو اومده و با ذوق میگه "عمه بیا".. بدوبدو رفتیم توی اتاق بنده و به محض ورود با صحنه ای مواجه شدم که نمیدونستم باید گریه کنم یا بخندم. حالا دوتایی بمن نگاه میکنن و با ذوق دست میزنن و میرقصن!
درب کشوها و کمد ها رو باز کرده بودن و تمام وسایل رو ریخته بودن بیرون ، رفته بودن روی تختم و لاک و عروسک های بالای دراور رو آوردن پایین ، لباسام رو مثلا تا کردن و هرکدوم رو یه گوشه از اتاق چیده بودن ، نامردا حتی به رو تختیم هم رحم نکرده و لوله شده گذاشته بودن زیرِ صندلی.. از اینا مهمتر جعبه ی کفش های مجلسی رو از زیر تخت کشیده بودن بیرون و با اونایی که میتونستن راه برن پاشون کردن و پاشنه بلند ها توی دستشون بود.. حالا منو میگی!! حساس روی کفشام... بزور کفشا رو ازشون گرفتم. خودشون میخورن زمین مهم نیستا ولی کفشای من خراب میشه :دی

یه روزم دوتایی رفتن لاک آوردن و دستا و پاهاشون رو ردیف کردن که براشون لاک بزنم. لاک زدنش عیب نداره بدبختی اینجاست نمیشینن خشک بشه و همه جا رو لاکی میکنن. به همین دلیل داشتم خرشون میکردم که یادشون بره. یهو دیدم علی(خواهرزادم) در لاکی که تازه خریده بودم رو باز کرد و پرت کرد به دوردست ها.دیگه من توی دلم اشهدم رو خوندم که شانس اوردم لاک افتاد روی میز تلویزیون..دور خودش چرخید و چرخید تا اینکه نصفش ریخت روی میز..یه شیشه استن تموم شد تا بتونم پاکش کنم :دی

خلاصه که این چندهفته خیلی درگیری داشتم.مثلا ساعت 12 شب علی بمن گیر میداد پاشو نماز بخون.وسط مهمونی با پخش شدن یه اهنگ شاد از تلویزیون باران منو دیوونه میکرد باید برقصی! از خواب بیدارم میکردن پاشو با ما بازی کن ، یا وقتایی که با هم خوب بودن و از ذوق جیغ میزدن و یه دقیقه بعدش سر یه چیزی دعواشون میشد و یجور دیگه جیغ میزدن. انقدر افعال "بیشّ" یعنی بشین ، "پاشّ" یعنی پاشو ، "بُ" یعنی برو ، و بیا رو شنیدم و اطاعت امر کردم که شبا هم خواب میبینم یکی داره به روحم دستور میده بیا و برو و بشین و پاشو :|

واقعا حالا میفهمم چجوری پدر مادرها پیر میشن. البته به یه نتیجه ی دیگه هم رسیدم که بچه های الان خیلی زبون نفهمن :دی. والا من الانم یکی دعوام کنه از ترس نفسم بندمیره حالا این دوتا رو دعوا میکنی صاف توی تخم چشمات زل میزنن و میخندن! :دی

+روز اول عید رفته بودن توی پاسیو دنبال جیجیک میگشتن. البته جیجیک های ما چندین ماهه که فوت کردن و ایشالا بعدا مینویسم چجوری مردن :|



منبع : سرو روانبدین ترتیب خیلی خوشحالم عید تموم شده. اگرچه هنوزم مهمون داریم :|
برچسب ها : پاشو ,خیلی ,حالا ,یعنی ,اتاق ,رفته بودن ,بودن بیرون

میشه یکم وقت بمن قرض بدید؟!

:: میشه یکم وقت بمن قرض بدید؟!

سال میمون رو به این شکل آغاز کردم که ساعت 7 و نیم با قیافه ای بشدت پکر - ژولیده - بداخلاق و عنق در اتاق رو باز کردم، خودم رو روی اولین مبل انداختم و به این فکر کردم چقدر از سال 95 بدم میاد ، چقدر این سال نحس و نفرت انگیزه.. در همین افکار و اوقاتِ تلخ خواهرم با رویی گشاده اومده میگه "خوشگل شدم؟!" ؛ خداشاهده جوری اخم کردم که تمام ماهیچه های صورتم درد گرفت و با نهایت بیحوصلگی گفتم "برو با من حرف نزن".. و ایشون هم خیلی بیتفاوت فرمودن "بسم الله..باز این صبح زود بیدار شده"


سال میمون مشخصه میخواد از من بیگاری بکشه چون هم قبل از عید و هم الان بحدی کار کردم که به اندازه ی تمام سال های زندگیم خسته شدم :دی

تا 3-4 سال پیش که خواهر برادرام مجرد بودن هرکدوم یه گوشه از کار رو میگرفتیم و یک هفته ای خونه تکونی تموم میشد مخصوصا که بابا سلامتی داشت و به اندازه ی ما 5 نفر کار میکرد. ولی امسال تا چند روز به عید خواهرم و داداش2 نیومده بودن شهرمون و بابام هم وضعیتش جوری نیست بتونه زیاد کار کنه.. خلاصه که بیشتر کارها افتاد روی دوش من و مامانم و واسه همین تا ساعت 2 نیمه شب 29 اسفند در حال دویدن بودیم.

انقدر کارهای امسال عقب بود که یک روز مونده به عید نشستیم سر قطاب و باقلوا و شیرینی درست کردن. بابام اینا رو درست میکنه ، مامانم میپزه منم نگاه میکنم :دی



در عرض نصف روز با خواهرم گیلاسای سفره هفت سین رو درست کردیم و چیدیم.حاصلش شد این:



به گفته ی تمامی مهمون هایی که تاحالا اومدن ؛ سفره هفت سین دو سال پیش (نوروز93) از همه بهتر بوده :|



+دیگه فکر کنم همه میدونیم استاد شجریان سرطان گرفته. تصمیم دارم توی اغلب پستام یه اهنگ از ایشون بذارم.خداوکیلی ناز نکنید که خوشمون نمیاد و فلان و بهمان. فعلا به مناسبت سال جدید ببینید و بشنوید: "ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی"

+اولین پست امسال قرار نبود اینجوری باشه.. خیلی حرف های دیگه داشتم ولی الان اصلا حالم خوب نیست (همین اول سالی :دی)

+عکس هدر هم لطف و زحمت الهام جان هستش :)

+راستی عیدتون مبارک..ایشالا سالی بسیار خوب و پر از موفقیت باشه واسه همتون :))

منبع : سرو روانمیشه یکم وقت بمن قرض بدید؟!
برچسب ها : درست ,امسال ,خواهرم ,همین

دریایی در دلِ کویر ؛ البته از نوعِ مصنوعی!

:: دریایی در دلِ کویر ؛ البته از نوعِ مصنوعی!

+باورتون نمیشه چقدر خوشحالم فردا تعطیلات تموم میشه..حالا دلیلش رو بعدا در یک پست جداگانه خواهم نوشت..

+تبریک به دوستانی که جزء صد وبلاگ برتر سال بودن..ممنون از دوستانی که بمن هم تبریک گفتن..خیلی افتخار بزرگی بود برام :دی

+این شهرِ ما هرچی نداشته باشه یه سد خیلی خوب داره که زیاد میریم اونجا و انصافا جای قشنگیه. امروز هم یه سر با والدین محترم رفتیم. گفتم چندتا عکس ازش بذارم شما هم فیض ببرید :)))

ادامه مطلب
منبع : سرو رواندریایی در دلِ کویر ؛ البته از نوعِ مصنوعی!
برچسب ها :

نیاید بگید توهین کردی و اجراش خیلی هم قشنگ بود و ازین حرفا :دی

:: نیاید بگید توهین کردی و اجراش خیلی هم قشنگ بود و ازین حرفا :دی

اخویِ کبیرم 12 سال ازم بزرگتره و به همین علت رابطه مون هیچوقت مثل خواهر_برادرها نبود ؛ یجورایی یه بابای جوون واسم محسوب میشه. خودش الان باران رو داره ولی همچنان بنده رو "بچه" خطاب میکنه :))

تا پنج سال پیش که مجرد بود به جرات میتونم بگم هیچ غصه ای توی دنیا نداشتم. تمام زندگیم این داداشم بود و حتی از بابام بیشتر دوستش داشتم. البته هنوز این دوست داشتن به قوتِ خودش باقی هست ولی خب هرکسی که ازدواج میکنه تا حدی از خانوادش جدا میشه. خودم هم از فردای روزی که عقد کرد کمی ازش دور شدم تا همسرش حساسیتی روی من پیدا نکنه.

وقتی مجرد بود هرشب یه چیزی -حتی در حد یه دونه شکلات- واسم میخرید. یا به محض اینکه در رو باز میکرد اولین کلامش این بود: "بچه کجایی؟!". کلی باهام شوخی میکرد ، برام وقت میذاشت ، منو بیرون میبرد و از چیزهایی میگفت که شاید کسی جز من ازشون خبر نداره.. منم هرروز ظهر تا ساعت 4 بیدار میموندم تا از سر کار بیاد و دوتایی ناهار بخوریم ، بعدش میرفتیم روی تختم میخوابیدیم و یه عالمه حرف میزدیم.. ازخواب که بیدار میشد براش چایی میبردم و ماساژش میدادم.. هنوزم گاهی به شوخی میگه "هیچکس مثل نگار لباس اتو نمیکنه و ماساژ نمیده". تا وقتی او توی خونه بود کسی جرات نمیکرد بمن از گل نازکتر بگه. خلاصه که بینهایت برام عزیزه.. عزیزتر از یک برادر برای خواهر. درواقع من اولین شکست عشقیم رو زمانی خوردم که داداشم ازدواج کرد :دی. بااینکه هیچوقت خواهرشوهر بدی نبودم و همیشه برای خوشبخت بودن برادرم تلاش کردم ولی نبودش بینهایت اذیتم کرد.. هنوزم بعد از 5سال جای خالیش رو حس میکنم.

حالا تا اشکم درنیومده بیشتر ازین پست رو احساسی نکنم :دی

این داداشم چون دیدِ کودکانه ای بمن داره همیشه مسخره ام میکنه و تنها فرد زندگیمه که هرچی بهم بگه ناراحت نمیشم. یعنی هروقت خیلی خوشگل میشم با خنده میگه "چقدر این بچه ی ما زشته".. یا وقتی یه غذای خوشمزه درست میکنم میگه "این بچه رو چجوری شوهر بدیم با این اشپزیش" و... خلاصه که بیاد ندارم از من به نیکی تعریف کرده باشه :دی

چندوقت پیش -پارسال- یه روز که با دخترش خونه ی ما بودن داشتم توی گوشیم چند تا عکس به باران نشون میدادم تا دهنش بسته بمونه و نق نزنه :دی. داداشم برای اولین بار از یه چیزِ من تعریف کرد و گفت چقدر صفحه نمایش گوشیت خوبه و بزرگه و ازین حرفا.. چشمتون روز بد نبینه حرفش تموم نشده بود که باران خیلی اروم گوشی روی گذاشت زمین و بلافاصله صدای شکستن اومد. نگاه کردم و دیدم بعله! صفحه محافظ گوشیم به این روز درومده! فقط شانسی که آوردم محافظش ضدضربه و ضخیم بود :|

یعنی به عمرم چشم به این شوری ندیدم. همونجا بود که خداروشکر کردم ایشون هیچوقت از من تعریف نمیکنه وگرنه تا حالا یا مرده بودم یا قطعا دچار نقص عضو میشدم :دی



+تمام دیشب هم سر این قضیه بحث میکردیم که کدوم یکی از سه شرکت کننده ی لباهنگ بهتر بودن؟! من میگفتم حیفِ چشم و ابروی اشکان و امیرعلی نیست که تو ازون کچل خوشت میاد؟! بمن میگه تو با چشم و ابروی اینا چیکار داری مهم اجراشونه.. والا نمیدونم اینکه مثل عنکبوت از در و دیوار آویزون میشه و خودش رو آتیش میزنه چه جذابیتی داره؟! :دی

منبع : سرو رواننیاید بگید توهین کردی و اجراش خیلی هم قشنگ بود و ازین حرفا :دی
برچسب ها : میگه ,داداشم ,ازین ,خیلی ,تعریف ,میشه ,ازین حرفا

ینیا خدا ازشون نگذره با اون قیافه هاشون!

:: ینیا خدا ازشون نگذره با اون قیافه هاشون!

پارسال همچین شبی ، در یک تالار عروسی ، بعنوان خواهر داماد درحال قر دادن بودم.. پارسال همچین شبی پر از بغض بودم ؛ تمام تنم از عصبانیت و ناراحتی میلرزید ولی میخندیدم از این بناگوش تا اون بناگوش.. پارسال همچین شبی توی دلم منتظر بودم زودتر اون مجلس تموم بشه و به خلوت خودم پناه ببرم و بعد از اتمامِ مجلس و خوابیدنِ همه تا 5 صبح فقط گریه کردم.. و نهایتا پارسال همچین شبی به گ.ه بودنِ خانواده ی مادرم ایمانِ راسخ آوردم ؛ همونجور که به یگانگیِ خدا ایمان دارم.

مامانم همیشه میگه "خانواده ی شوهرم رو بیشتر از خانواده ی خودم دوست دارم". واقعیت اینه طایفه ی پدرم بحدی ادم های مهربان ، صمیمی ، گرم و باصداقتی هستن که از همنشینی باهاشون حس آرامش و سبکی بهت دست میده. ولی درعوض طایفه ی مادرم! یه مشت انسانِ فیسّوی عقده ایِ قیافه دار که با رفتارِ خنک شون به همه میفهمونن "پیف پیف دنبالم نیا بو میدی" و تصور میکنن از دماغِ فیل افتادن اما حقیقتا از ماتحتِ خر هم نیفتادن. جالبه ها! نه جمالاتی ، نه کمالاتی ، نه پول و پَله ی آنچنانی ای ، نه تحصیلات عالیه ای... این جماعت به نداشته هاشون مینازن..

خلاصه که در هر مجلسِ شادی ما این طایفه آنچنان گربه ای رقصوندن که از یک ماه قبل از مجلس تا یک ماه بعد از مجلس اعصاب ما خورد و خاکشیر بود. البته بماند که حینِ مجلس باید قیافه های پر از ادا و اطوار حضرات رو تحمل میکردیم. اما سر عروسی داداش 2 که دقیقا پارسال در همچین شبی بود دیگه کارد رو به استخونمون رسوندن. نکته ی خنده دار اینجاست تا 6 ماه بعدش وقتی ما رو میدیدن روشون رو میکردن اون طرف که مثلا قهریم... البته منم بروی خودم نمیاوردم و عادی رفتار میکردم ولی توی دلم یه "به چیزِ نداشته ام که قهرین" نثارشون میکردم!

امیدوارم خدا یه عقلی بهشون بده از توهمِ خودشاخ پنداری خارج بشن!


+عروسیِ خواهر یا برادرِ بزرگتر از متناقض ترین احساساتی هستش که افراد کوچیکتر خانواده تجربه میکنن. هم بینهایت خوشحالی از مزدوج شدنِ عزیزدلت ، هم ناراحتی بیاد تمام خاطراتی که باهاش توی خونه ی پدری داشتی. بااینکه با اومدن وروجک ها زندگی بعنوان عمه یا خاله قشنگتره ولی گاهی بشدت دلم تنگ میشه برای روزهای مجردیِ اون سه تا...

+اگرچه امشب سالگرد ازدواج داداش2 هستش ولی چون راهیِ سفر بودن دیشب براشون جشن گرفتیم. اخه کی باور میکنه از ساعت 2 ظهر تا 9 شب توی آشپزخونه بودم؟! البته من اگه زن داداشی مثلِ زنداییم داشتم حتی یدونه برنجِ سوخته هم نمیدادم کوفت کنه ولی خدایی زن داداشای من مخصوصا این یکی خیلی خوبن. دستشون درد نکنه :دی 

+قبلا کافی شاپ این سالاد میوه با بستنی رو خورده بودم به قیمت 6 هزار تومان. تازه اینی که من دیشب درست کردم بهتر و خوشمزه تر بود :دی

+ببخشید دیگه اصلا نمیشد بعضی واژه ها استفاده نشه وگرنه خدا شاهده ، دوستانِ صمیمیم هم میدونن من اصلا کلماتِ کم ادبانه به کار نمیبرم :| :دی


+بعدا اضافه شد: میخواستم یه آهنگ شجریان بذارم ولی جدیدا با این آهنگ سامی بیگی و تهی خیلی میرقصم و دوستش دارم :دی

منبع : سرو روانینیا خدا ازشون نگذره با اون قیافه هاشون!
برچسب ها : مجلس ,همچین ,پارسال ,خانواده ,البته ,قیافه ,پارسال همچین

همیشه حافظ و سعدی و شجریان ؛ یه بارم ساسی مانکن و دوستان! (همونی که حذف شده بود+یه چیزایی دیگه)

:: همیشه حافظ و سعدی و شجریان ؛ یه بارم ساسی مانکن و دوستان! (همونی که حذف شده بود+یه چیزایی دیگه)

در این پست تصمیم دارم در جای سه تا عروس قرار بگیرم و نظر بدم :دی

خب همه میدونیم که اغلب آقایون رقاص های خوبی نیستن. (توی پرانتز بگم که خیلی بدم میاد مرد برقصه. البته بجز رقص محلی). دامادها هم سه حالت دارن : یا یه سری حرکاتِ جلف از خودشون درمیارن که مثلا عروسِ در حالِ رقص رو همراهی کنن ، یا یه گوشه می ایستن و با لبخند برای عروس دست میزنن ، یا اینکه یکی از محارم داماد بزور دست این بدبخت رو میگیره تا مجبورش کنه به رقصیدن و داماد هم با خنده های عصبی و سرخ و سفید شدن و شر شر عرق ریختن سعی در پیچیدن از رقصه..

ما پارسال سه تا عروسی دعوت شدیم که یک چیزهاییش کمی واسه من عجیب بود..

در عروسیِ اول ، داماد بحدی خوب میرقصید که عروس عملا در حاشیه قرار گرفته بود و داماد شده بود گلِ مجلس! تاحالا ندیده بودم مرد اینقدر رقص بلد باشه (البته توهین به محضر استاد خردادیان نباشه :دی).. اگه جای عروس بودم به داماد میگفتم برو بشین بذار منم یکم دیده بشم :دی

عروسی دوم! هنوزم وقتی یادم میاد خنده ام میگیره! دیده بودم اقایونی که رقص بلد نیستن و اصرار به رقصیدن دارن چقدر مضحک میشن ولی این یکی خیلی عجیب بود اصن.. نمیتونم تشریح کنم چجوری بود این داماد..یکم که از رقصشون گذشت دیدم دارم از خنده منفجر میشم. توی دلم به خودم میگفتم "خیلی بیشعوری" و نگاهم رو به اطراف چرخوندم تا خنده ام بره.. با کمال تعجب متوجه شدم اغلب مهمون هایی که به رقصِ دو نوگلِ خندان نگاه میکردن یا علنا میخندیدن یا دستشون رو گرفته بودن جلوی دهنشون و خنده از چشماشون میریخت! راستش اگه اینجا هم جای عروس بودم به داماد میگفتم بیزحمت برو بشین و حداقل به رقص من گند نزن! :دی

و اما مورد سوم! خانواده ی داماد ازون تیپ های فوق العاده مذهبی. مثلا مامان داماد از اول تا اخر روسری سرش بود. البته خیلی عجیبه که مجلسشون اهنگ و رقص داشت ولی خب داشت دیگه! عروس بنده خدا تنهایی میرقصید و داماد هم یه گوشه دست میزد.. بعد از مدتی طولانی که عروس رقصید اومد دست داماد رو گرفت تا بیارش وسط و یه چرخی با هم بزنن. چشمتون روز بد نبینه! مادر داماد از ته مجلس عین گلوله اومد وسط و با عروس دعوا که پسرم نباید برقصه ولش کن. وسط تالار و درحالیکه همه مهمون ها دارن نگاه میکنن چنددقیقه با عروس دعوا میکرد که چرا میخواد تحفه ی نطنزش رو به گناه آلوده کنه؟! عروس اول قیافه اش رفت تو هم ولی بعد خودش رو کنترل کرد و در سکوت به مادرشوهرش نگاه میکرد. خب راستش من اگه خدایی نکرده جای این عروس بودم قطعا نمیتونستم همونجا بزنم توی دهنِ مادرشوهرم ؛ ولی بعدا یه دهنی ازش سرویس میکردم که خودش روزی ده بار بزنه دمِ دهنِ خودش :دی. البته من عرضه و اعصابِ این رو ندارم که بخوام بحث و درگیری باکسی داشته باشم ولی سکوت درمقابل بعضی رفتارها خیلی سنگین تموم میشه!


حالا برای اینکه پست خیلی هم بیخود نباشه یه نکته اخلاقی ازش دربیارم: اینکه میگن کبوتر با کبوتر باز با باز شامل حال همه چیز میشه ، حتی رقص! پس با کسی ازدواج کنید که رقصش به رقص شما بیاد :دی


+و اما اون تیکه ای که از پست قبل حذف شد: ضمن تبریک ماه رجب اهنگ ساقیا ساسی مانکن رو گوش بدید..خیلی قِرآوره لامصب :دی. اگه گوش بدید منظورم از عنوان رو متوجه میشید :))))

منبع : سرو روانهمیشه حافظ و سعدی و شجریان ؛ یه بارم ساسی مانکن و دوستان! (همونی که حذف شده بود+یه چیزایی دیگه)
برچسب ها : داماد ,عروس ,خیلی ,خنده ,البته ,خودش ,عروس بودم ,ساسی مانکن ,داماد میگفتم ,عروس دعوا

مجبور شدم عنوان رو هم عوض کنم :)

:: مجبور شدم عنوان رو هم عوض کنم :)
در آینده اگه روز تولدم یا به هر مناسبت دیگه ای آقامون ازین تیشرتا بخره و بپوشه من از ذوق غش میکنم. حالا به هرکی میگم چقدر این تیشرت خوبه بهم میخنده. اغلب نظرشون اینه که خیلی سوسول بازیه و مخصوص عاشق معشوق های 14 ساله است ولی یکی از دوستانم که نگاه بسیار ویژه ای به آقایون داره بنده رو به انواع فحش های ناموسی و بی ناموسی متبرک کرده و معتقده مردا رو خاک برسرهایی مثل من پررو کردن :|
خدایی قشنگ نیس شوهر یا زن ادم ازین تیشرتا بپوشه؟! اگه بگی نه شما هم خیلی بی ذوقی دوست عزیز :دی


+ امشب شبِ شهادته؟! اخ اخ من نمیدونستم.تسلیت میگم.این قسمت از پست حذف شد که بعدا میذارم..

+پریشب مامان بزرگم داشته جومونگ میدیده بابابزرگم سر رسیده باهاش دعوا کرده که ماهِ رجب اینا چیه میبینی گناه داره! بابای منم اونجا بوده کلی با بابابزرگم حرف زده که حاج اقا اخه توی کدوم رساله ای نوشته تلویزیون دیدن در همچین ماهی گناه داره و کدوم عالمی همچین حرفی زده؟!... ولی خب گناه داره دوستان..شما نمیفهمید :دی
من نمیدونم بابابزرگ و داییم چجوری میتونن انقدر مشغولِ معنویات باشن؟! با اغراق روزانه 100 رکعت نماز میخونن. والا من هرروز که برای نماز صبح بیدار میشم کلی توی دلم با خدا دعوا میکنم. البته لازمه اعتراف کنم اینکه سریع بیدار میشم و با خوشرویی! مشغول مناجات با پرودگارم میشم از ترس جهنم نیستا ؛ از مامان بابام میترسم :دی. شیوه ی نماز صبح خوندنم هم اینجوریه که سلامِ اخر رو با شیرجه ای که قراره بزنم روی تخت هماهنگ میکنم. یه بارم انقدر خوابم میومد تشهد یادم رفته بود و چند ثانیه فکر میکردم الان چی باید میگفتم؟!..انقدر ایمانم قویه که وقتایی نماز صبح خواب میمونیم کلی خوشحال میشم. تازه بهم وحی هم میشه. یعنی هرروز بعد از نماز که میرم به رختخواب یه فرشته ای میاد در گوشم میگه "مرده شور قیافه ات رو ببرن نکبت"
منبع : سرو روانمجبور شدم عنوان رو هم عوض کنم :)
برچسب ها : نماز ,میشم ,انقدر ,گناه ,میکنم ,گناه داره ,بیدار میشم ,ازین تیشرتا

تند تند پست نذارید تا برگردم :دی

:: تند تند پست نذارید تا برگردم :دی

+مدتها پیش مامانم گیر داد بریم شابدولعظیم (میدونم درستش شاه عبدالعظیم هستش:) ) و بهشت زهرا. مدتها بابام پشت گوش انداخت تا اینکه زورِ مادر چربید و راهی شدیم. امروز چتر در خانه ی داداش2 هستیم تا انشاالله فردا بریم زیارت. پریروز که روزه گرفتم و اعمال شب ارزوها رو انجام دادم ، فردا هم که میخوام برم زیارت ؛ خلاصه خیلی دارم خدا رو شرمنده میکنم :دی

+تقریبا دو ساله که فهمیدم توی زندگی هیچ چیز به اندازه ی سلامتی اهمیت نداره.. وقتی میگم هیچ چیز ، یعنی هیچ چیز. مهم نیست خوشگل باشی یا زشت ، چاق یا لاغر ، پولدار یا فقیر ، تحصیلکرده یا بیسواد و... ؛ فقط مهم اینه روحت و جسمت بیمار نباشه. چون اگه خدایی نکرده روزی برسه که چهارستونِ بدنت سالم نباشه دیگه نه ظاهرت برات ارزشی داره ، نه پول ، نه تحصیلات و نه خیلی از ادم های زندگیت. 

ترجیح میدم دوشنبه که رفتم دکتر بهم بگه سرطان بدخیم داری و 6 ماه دیگه میمیری ولی حرف سه تا دکتر قبل رو نزنه ، نسخه ی اونا رو برام نپیچه. کم حرفی نیست وقتی دو سال به یه درد آمیخته بشی و یادت نیاد روزهای بدونِ اون درد چجوری بود...

شاید روزی راجع به این مورد بنویسم..روزی که دیگه این مشکل وجود نداشته باشه!

منبع : سرو روانتند تند پست نذارید تا برگردم :دی
برچسب ها : روزی